شاد زی با سیه چشمان شاد/که جهان نیست جز فسانه و باد

وروجک جونم تولدت مبارک

ایشالا 1990 ساله بشی


" واویلا و سایر بستگان "

+ نوشته شده در  92/02/08ساعت 16:39  توسط واویلا  | 

به نام خدا

خدایبخشاینده را سپاسگذارم که روزی هزاران بار با نق نق قهر و آشتی می نمایم اما همچنان دوستش می دارم ، روزی هزار بار هم را کتک می زنیم و ناسزا می گوییم ، اما در کمال پر رویی باز هم به روی هم نمی آوریم ، خدای را شاکرم که یک بار نق نق من را ساندویچ مهمان کرد و حالا تا پنجاه بار پیتزا مهمانش نکنم ولم نمی کند ، خدای را شاکرم که آن روز در خیابانکه نق نق واقعا اعصابم رو خورد کرد و اذیتم کرد توانستم صبر پیشه کنم و توی خیابان نزنمش و فقط تاکسی دربست کردم رسوندمش دانشگاه ، خدای را شاکرم که این یک هفته که تعطیلیم من می توانم کمی نفس بکش و همچنین تمامه اعضای بدنم از حملات ناگهانی اعم از محبت یا نفرت نق نق به دور باشم ،باز هم خدای را شاکرم که بین این اعیاد عزیز من داخل خانه مان هستم و چند روزی از نق نق دورم باشد که کارهایش را یادم برود...

والسلام

+ نوشته شده در  91/08/10ساعت 15:37  توسط خانوم وروجک  | 

فرخنده میلاد دومین اختر تابناک خاندان خدادادی را ب هم میهنان عزیز و جامعه بزرگ کشاورزی و زراعت و اصلاح نباتات تبریگ گفته و از درگاه باری تعالی طول عمر و سلامتی برای آنجناب مسئلت داریم .
+ نوشته شده در  91/07/19ساعت 13:52  توسط واویلا  | 

یاد آن روزی که امتحان طرح آزمایشات کشاورزی داشتیم به خیر !

با دیدن اولین سوال می خواستم شخصا بروم و از استاد بپرسم که انگیزه اش از طرح آن سوال مسخره که اولین صفحه از درسمان بود و هیچ کس فکر نمیکرد که از اینجور سوال ها بدهد و در نتیجه نخوانده بود چه بوده است، نه واقعا انگیزه اش چه بوده؟؟؟ نمی دانم

وسط مسطای امتحان بود که داشتم هرچی در چنته می داشتم رو می ریختم رو برگه تا بلکه از شر این درس لعنتیه جهنمی خلاص شوم ، در حالی که ماشین حساب را سفت گرفته بودم م انگشت سبابه ام را محکم روی اعداد می فشاردم ،نگاهم به واویلا می افتاد که از ماشین حساب استفاده نمی کرد ، نمی دانم چرا از خودم توقع داشتم من هم مثل واویلا ذهنی حساب کنم و از ماشین حساب استفاده نکنم ، خولاصه هرچه سعی کردم به خودم بقبولانم یا حتی یک سوال پیدا کنم که نیاز به حساب کردن نداشته باشد و مثل واویلا من هم ذهنی حساب کنم نشد، در همین افکارم غوطه ور بودم که ناگهان استاد گفت زیاد وقت ندارید و هنوز حجم زیادی از حساب ها و جواب ها مانده بودند ،ناگهان شخصی به نام نق نق از آن ور کلاس در حالی که دستهایش را تکان میداد به نشانه ی اعتراض گفت استاد من هنوز سوال دو ام ،و استاد هم در جوابش گفتا :چون تویی سوال دویی وگرنه که نوشته بودی ،و من از خنده می خواستم بزنم بر شانه های نق نق  وبگم خیلی با حالی که دستم نرسید، در آن میان ناگهان خروسی شروع کرد به قوقولی کردن که هرچه میگذشت صدایش بلند تر میشد و با ریتم آهنگ شادی قوقولی میکرد ،تا کاشف به عمل آمد و فهمیدیم این خروس نیست بلکه موبایل است که دارد زنگ می خورد ،هرچه نگاه کردیم که بلکه شخص صاحب موبایل را کشف کنیم و آبرویش را ببریم نتوانستیم ،نگو که همان شخصی بوده که همه ی محاسبات را ذهنی انجام می داده ،البته خودش اول اعتراف نکرد ،بلکه در بحبوحه ی بعد از امتحان ناگهان دوباره صدای گوشی اش برخاست و او را رسوا کرد،درس اخلاقی که در آن هنگام گرفتم این بوود که دفعه ی بعدی که خرابکاری چیزی در وسط امتحان دیدم به روی خودم نیارم و سرم را بندازم پایین که همانا از طرف هیچ حزب و گروه خاصی نخواهد بود جز به گروه بچه های حودمان

والسلام

+ نوشته شده در  91/06/10ساعت 23:12  توسط خانوم وروجک  | 

ماجراهای فروختن نشریه

بعد از تلاش های شبانه روزی و بسیار زیاد بلاخره مطالبی که باید برای نشریه آمده کنیم رو تهیه کردیم،در این شماره سعی کرده بودیم مطالب کاملا علمی باشند تا جای هیچ گونه انتقادی رو برای سازمانهایی از جمله میم.اف نگذاشته باشیم،بگذریم که چند جفت کفش را پوساندیم بسکه این ور اون ور رفتیم تا بلاخره نشریه ها آماده شدند

صبح زود رفتیم ببینیم که وضعیت چاپ در انتشارات چطور است با دیدن اولین شماره چشمانمان برقی زو و بسیار خوشحال شدیم ،قرار شد تا ظهر آماده شوند ،فروختن نشریه مصادف شده بود با برنامه ی سمینار قلمه زنی

این بود که عسل و ایساد دانشکده و من و واویلا اومدیم نشریه بفروشیم،از تحویل گرفتن نشریات بگویم که جلوی انتشارات را یک کانال بزگ کنده بودند و برای عبور به آن سو و رسیدن به طرف سلف میبایستی از روی آن بپری،عسل پرید اوون ور ،واااااااااای خدا نشریه ها رو نمی تونستیم بپرونیم ،فکر کنید دونه دونه پرتشون میکردیم اون ور،مکافاتی بود واسه خودش،همه چیز خوب بود کلی تحسین شدیم برای ارائه ی کاری که هیچ نقصی نداشت و مطالب با تلاش های بچه ها صددرصد علمی و کامل بودند اما در اولین روز فروش چه بگویم که دلمان از دست بچه های کشاورزی به درد آمد،از دست قشر فرهنگی و کتاب خوان جامعه...هیچ نمی گویم که نگفتن بهتر است،جوری نگاه میکردند بچه های عزیز هم رشته ایمان که انگار ما جرمی مرتکب شده ایم،جوری برخورد می کردند که صدبار به خودم گفتم که ای کاش پا در این مسیر نگذاشته بودم....ناگفته نماند که استقبال اساتید و قشر فرهنگی دانشکده و دانشگاه بسیار خوب بود ولی خوب اکثریت جامعه رو که می دونید؟؟؟

+ نوشته شده در  91/04/16ساعت 18:56  توسط خانوم وروجک  | 

باید یک پست مبتنی بر فراموش کردن تولد بچه ها بنویسم اینجا

بیشتربچه ها رو نمیدونم،اون چندتایی رو هم که میدونم فراموش کردم،مثلا سوری رو که با کلی ذوق اومده واسم تولدمو تبریک گفته ولی من کلی خجالت کشیدم که تولدشو بهش تبریک بگم...

نظرات این پست تائید نمیشن حالا هرکی تولد خودش و اونایی که یادشون بیان بگن تا حداق این جا بهشون تبریک بگیم...

+ نوشته شده در  91/04/16ساعت 18:43  توسط خانوم وروجک  | 

ماجرا از روزی شروع شد که ما مجبور شدیم برای بداشتن نمونه های خشک شده از آقای دکتر میم کلید آزمایشگا هرباریوم رو قرض بگیریم ...

بعد از برداشتن نمونه ها من برگشتم که کلید رو تحویل آقای دکتر بدم ولی ایشان در اتاقشان تشریف نداشتند ،واویلا و عسل پیشنهاد کردند که کلید را از زیر در به داخل بیاندازیم،ولی از اونجایی که من ترسیدم کلید گم بشه این کار رو نکردیم،کلید آزمایشگاه هرباریوم کلیدی است که هرلحظه هزاران نفر از آن استفاده می کنند،و کلیدی است که همتایی ندارد یعنی اگر این یک دانه کلید گم شود مکافات دارد ساختن کلید جدیدی برای قفل در!!!

خلاصه کلید را داخل کیف پولیم جا دادم و به خودم گوشزد کردم که فردا یا پس فردا کلید را به آقای دکتر تحویل دهم ناگفته نماند که من از ارزش این کلید با ارزش بی خبر بودم و فکر نمیکردم این همه مهم باشد،دقیقا یادم نمی آید که چه اتفاقی افتاد که من فردایش به دانشکده نیامدم گمان میکنم امتحان داشتیم و در خوابگاه بست نشسته بودم درسم را بخوانم،پس فردایش در کلاس صدوسی نشسته بودیم و داشتیم به کلام گهربار استاد دشتی گوش فرا میدادیم ،که زمزمه های بیرون کلاس را با دانشجویان و اساتید دانشکده را ناخواسته شنیدم،سر و تهش این بود که همه دنبال این کلید بودند و داشتند از کلید هرباریوم می گفتند ،در کیفم را باز کردم دنبال کلید گشتم ولی در کمال ناباوری بنود،گشتم و گشتم هرچه بیشتر میجوییدم کمتر نتیجه می گرفتم،من آخرنشسته بودم،به عسل پیامک دادم که عسل بدبخت شدیم کلید آزمایشگاه رو گم کردم الان همه دنبالشن حالا چی جواب بدم،تعجم آنجا بود که چطور آقای دکتر فراموش کرده اند که همین دوروز پیش کلید را به من داده اند،اون روز از درس هیچی نفهمیدم همش تو فکر بودم که کلید رو کجا گذاشتم و فراموش کردم که آن روز ان را توی کیف پولیم گذاشته ام نه توی جیب کیفم!!!

روزها می گذشت و همه دنبال این کلید کذایی بودند و من هم چاره ای نداشتم جز سکوت،تا اینکه یک روز داشتم کیف پولم رو ورانداز میکردم با کمال تعجب دیدم کلید آنجاست،خوشحال شدم ولی جرات اینکه کلید را ببرم تحویل دهم نداشتم،چه باید میگفتم؟؟؟یک عالمه آدم دنبال این کلید بودند،همان روز آقای دکتر م.ح تماس گرفتند که احیانا کلید دست شما نیست؟؟؟مانده بودم چه بگویم ،اگر بگویم نه چه طوری تحویلش دهم و اگر بگویم آری چی جواب بدم بابت تاخیر

خلاصه دل را زدم به دریا و کلید را بردم و اظهاراتی ناشی از بی گناه بودنم را تسلیم استا کردم و ایشان مرا عفو نمودن،اما همچنان در شگفتم که چرا دکترمیم یادشان رفت کلید دست من است؟؟؟

+ نوشته شده در  91/04/16ساعت 18:32  توسط خانوم وروجک  | 

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/04/16ساعت 0:21  توسط خانوم وروجک  | 

روز اول غرفه ی جشنواره حرکت همزمان شده بود با کلاس های نقد نشریات و من هم عاشق اینجور کلاس ها!!!

هرجور که فکر میکردم نمیتونستم برم سمت غرفه و اون کلاسا رو ول کنم،غرفه رو سپردم دست عسل و واویلا و خودم شتافتم سمت آمفی تئاتر محل برگزاری،حین کلاس فکروذکرم پیش اون دوتا بود و اصلا بهم نچسبید،خلاصه یازده بود که عسل زنگید و گفت مراسم افتتاحیه داره شروع میشه  باید تو غرفه باشی،منم وسطش پاشدم اومدم،دیگه دیدم اووووووووووه جلوی سوله عمران چه خبره یک جمعیت بیرون وایسادن و هر غرفه باید یکی بره تو،آدمای کله گنده هم اومده بودن،بعد واویلا و عسل و خانوم اف و خانم نون سین که اسم مستعارش در خاطرم نیست منو هل دادن تو و بعدم در سوله بسته میشد تا زمانی که اون روبانه قیچی میشد و غرفه ها افتتاح میشدن!!!

حالا همه ی دوستام بیرون منم ایقد استرس داشتم که نگو،این عسل و واویلا هم رفته بودن از توی مزرعه حدودا چهل تا گلدون آورده بودند!حالا بگید چی گذاشته بودن توشون آفتابگردون،همشون غش کرده بودن آفتابگردونای بیچاره،یعنی یکیشون محض رضای خدا سالم و سرحال نبود که بذاریمش در معرض عموم!!!تو اون هیرو ویری همه رو یه جا قایم کردیم که کسی نبینه!!!

خولاصه با حضور حبرنگاران داخلی و خارجی و بین المللی از اقصی نقاط میهن اسلامیمون ایران و همچنین گروه پنج بعلاوه یک و عده کثیری از خبرنگارای از اون ور آب پریده به این ور آب این روبان ناز صورتی با یک عدد قیچی کند با زور و سعی های فراوان بریده شده و مراسم افتتاح شد!!!!

ملت و دانشجوهای مشتاق و کنجکاو مثل کندوی عسل دیدین درش واشه زنبورا چه جوری یهو میریزن بیرون این جوری شد،ینی همه یهویی ریختن داخل!!

که در راس اونا جناب آقای رییس دانشگاه آن مدیر لایق و سایر بستگانشون مانند رییس جمهور نه نه ببقشید رییس نمازجمعه و شهردار و نمیدونم فرماندار و اینا فکر کنم به بازدید از غرفه ها اومدن!!!!

و سرهرغرفه حدودا سه الی چهار دقیقه توقف میکردند و توضیح میخواستن که به خواست و عنایات الهی پاره ای از سخن رانیی را که از قبل آماده نموده بودم به طرز بسیار وحشتناکی ارائه دادم،به طوری که رییس دانشگاه مشتاق شدند که در طرح کشت زعفران با ما همکاری های لازم را مبذول بفرماییند و ما نیز هم بسیار مسرور شدیم،البته یه چی دیگه هم هس نه اینکه خیلی فیلم برداری و تصویر برداری و اینا بود اصلا نورپردازیش زیاد بود من نتونستم بعضی از طرحامون مثلا طرح نخود واویلا رو که داره روش کار میکنه رو ارائه بدم متاسفانه!!!

و اینگونه بود که غرفه ها افتتاح شدند!

+ نوشته شده در  91/04/14ساعت 1:56  توسط خانوم وروجک  | 

جشنواره حرکت

*جشنواره حرکت یعنی توی انجمن علمی رشته ات چیکار کردی؟؟؟؟

جشنواره حرکت اردیبهشت نود و یک در دانشگاه ولی عصر رفسنجان هم امسال برگزار شد!!!!

واسه امسال و این جشنواره برنامه ریزی نکردیم،فقط در اولویت برنامه هامون یکی دو تا برنامه بود که دوست داشتیم انجام بدیم و انجام هم دادیم...هرچند که بچه ها میدونن چه سختی هایی جلومون بود...

عموما انسان وقتی میخواد کاری رو انجام بده،اگر حمایت نشه و جلوی پاش سنگ بندازن،دیگه انجام نمیده،این معنی خاصی نداره،فقط ما خسته شدیم،میخواهیم بریم درسامونو بخونیم،به اندازه کافی به خاطر انجمن از درسامون زدیم،از کلاسامون،از خوابمون!

امیدوارم ترم آینده افراد لایق تر از ما بیان و فعالیت کنند!

خب این از این

*چیدن غرفه و طراحی غرفه کار خیلی سختی بود،برای اینکه میگفتن باید غرفه اتون متناسب با رشته تون چیده بشه،حالا ما تو اون فصل چه جوری مثلا آفتابگردون پیدا کنیم بیاریم؟؟؟؟هنوز گل ندادن؟؟؟؟یا مثلا برنج رو میشه چیکارش کرد؟؟؟نخود و عدس رو چی؟؟؟؟

من درکل با چیزی به اسم جشنواره حرکت مخالفم،ما در طول ترم این همه فعالیت داشتیم و کار انجام دادیم،بعد باید ماحصلشو بیاریم توی غرفه!!

مثلا چه جوری ماحصل یک سمینار رو میشه آورد توی یک غرفه؟؟؟رشته هایی مثل کشاورزی حالا هرگرایشش که میخواد باشه،خیلی درخقشون ظلم میشه!!!

بعدم هر رشته باید با رشته های مثل خودش مقایشه بشه!نه زراعت با برق مثلا!!!اونا شاید بتونن دوتا دستگاه هم اختراع کنن بیارن ولی ما بتونیم یک سمینار آموزش بگذاریم !

از اینا بگذریم میخواستم خاطره بنویسما !!!

*خب از بس که با بچه ها فکر کردیم که چیکار کنیم و تو غرفه چی بیاریم مخامون هنگ کرد و آخر سر تصمیم گرفتیم بریم تو آزمایشگاه هرباریوم ،چندتا از نمونه های خشک شده زینتی رو بیاریم!!!

چندتا بذر اصلاح شده!!

کاتالوگ های ماشین آلات کشاورزی و زعفرون و از این جور چیزای زراعی

چیدن غرفه ها برای خودش هزاران خاطره داشت،با اینکه زیاد حالمون خوب نبود،چون نمیتونستیم چیزی رو بذاریم تو غرفه واسه اینکه همه کارامون پژوهشی بودن،ولی جدیدالورودهای ارشدمون به کمکمون شتافتند و بسی کمک کردن!

با خانوم آروم کلی گفتیم و خندیدیم،خلاصه ساعت سه نصفه شب کارچیدن غرفه ها تموم شد و واویلا و عسل که هشت رفتند من و آروم و بچه های ارشد بودیم که دستشون درد نکنه بابت کمکاشون!

خلاصه کارا که تموم شد رخصت خواستیم و اومدیم سمت خوابگاه ،بچه ها هرچی گفتند برسونیمتون گفتیم نه نزدیکه میریم!!!

تو اون تاریکی چندقدم اومدیم جلو،دو تا گربه از جلومون سبز شد دوتایی از ته حلقمون جیغ کشیدیم،دوباره اومدیم شجاع بازی دربیاریم از پشت خوابگاه امین اومدیم سمت حوابگامون،خانوم آروم همش میگفت من از سگ میترسما،دست همو گرفته بودیم و با ترس و لرز داشتیم میرفتیم که تو اون سکوت محض دو تا سگ از دوطرفمون صداشون در اوووممممممد شروع کردیم به جیغ زدن و دویدن،درحین دویدن و جیغ زدن با صدای بلند به آروم میگم زنگ بزن بیان دنبالمون میگه من شارژ ندارم منم که یک طرفه بودم،میگم حالا چیکار کنیم میگه تک بزن خودشون میزنگن،خولاصه زنگ زدیم به بچه ها و اومدن دنبالمون رسوندنمون در خوابگاه

عجب شبی بود صدامون خفه شده بود از بس جیغ زدیم!


حالا که یاد اون شب میکنم خستگی نحیفی بر تنم رخنه میکند،به معنای واقعی کلمه خسته بودم،جنازه ام را کول گرفته بودم و میرفتم،دلم میخواست هرچه زودتر پله های لعنتی خوابگاه به آخر برسن و من به استراحت گاهم....

هیچگاه حستگی های آن روزها را فراموش نمیکنم،فراموش نمیکنم که ما از دل جونمون وقت گذاشتیم،روزهایی که به خاطر انجمن یادم می رفت که ناهار نخوردم،شام نخوردم،روزهایی که از خستگی نای حرف زدن با اطرافیانم را نداشتم،و نای نشستن بر روی صندلی کلاس درس،چرت زدن هایم سرکلاس ،غیبت های مکررم سردرس ها،همه و همه،برام تجربیات زیادی رو به ارمغان آورد....

روزهای خوشی رو با بچه ها داشتیم،خددایا به خاطر این خوشی ها ازت ممنونیم.*

+ نوشته شده در  91/04/14ساعت 1:32  توسط خانوم وروجک  | 

سلام

سلامی به پهنای دانشکده کشاورزی در روزهای گرم  و کشدار تابستونی

وای چه اینجا رو غبار گرفته،خیلی وقت بود به این جا سرنزده بودم !

حالا اومدم میخوام همه ی خاطراتمون رو ثبت کنم،تا جایی که یادم مونده!!!

البته واویلا و عسل هم باید کمک کنن و اونا هم بنویسن تا خاطراتمون بمونن!

حب اینجا یه تغییرکوچولوئی قراره بکنه و اونم اینه که بعضی از مطالب ما رمز دار میشن و اونایی که رمز دارن میتونن وبلاگ رو بخونن البته رمز رو فقط به عده ی معدودی میدیم...

و چیز دیگه ای هم که هست ،اینه که بچه ها من فقط در قبال نوشته های خودم مسئولم،نه نوشته های بقیه دوستام ،پس لطفا راه و نیم راه جلوی من رو نگیرید و بازخواستم کنید....

خب حالا از کجا شروع کنم؟؟؟اوووووووم ...

منتظر پست های خوندنی ما باشید...


+ نوشته شده در  91/04/14ساعت 0:56  توسط خانوم وروجک 

از اونجایی که من و وروجک عشق مولاناییم رفتیم دانشکده ادبیات تا توی کلاس استاد پور مختار شرکت کنیم

حالا هیچ کدوممون نه ایشون رو میشناختیم و نه می دونستیم کلاس اشون کدومه بعد از کلی مکافات کلاس رو پیدا کردیم .

همین که خواستیم بریم داخل دیدم استاد داره در رو می بنده سریع گفتم : " استاد اجازه می دین به عنوان مستمع آزاد در خدمتتون باشیم و از محضرتون استفاده کنیم ؟ "

استاد هم خیلی بزرگ منشانه و مهربون گفتن عیبی نداره بیاین داخل ؛ و ما سرمست از عطر مولوی خدابیامرز رفتیم تو !

رفتن به داخل همانا و آگاه شدن همانا ، که طرف استاد نبود و داشت می گفت استاد اینا هم بیان گوش بدن ؟!!!

+ نوشته شده در  91/03/01ساعت 8:37  توسط واویلا  | 

سلااااااااااااااااااام ب همگیییییییییییییییییییییی

بالاخره بعداز ی سال من اوومدم

بذار برم سر اصل مطلب:حقیقتش من امروز این حرف رو شنیدم.

ی اتفاق جالب انگیزناک واسه وروجوووووووووجک افتاده.

الهههههههههههییییییییییییییییییی

میدونین چیه؟؟؟؟؟د نمیدونین

الهههههییییییییییییییییی...

حالا میگم :

وروجک چروکیده شده.پیرشده.خم شده.عبرتو شده

میدونین چی شده؟؟؟؟؟؟؟

گنده شده.بزرگ شده.

بهش دعاکنید....

حالا گرگی نکنید.دس بزنید تا همگی بگیم :

تولد تولد تولددددششششششششششش مبارررررررررررک

نمیدونم چ جوری تبریک بگم:

با زبون ساده و مثل همیشه میگم:

ای وروجکو.ای شیطونکو.ای شر وشورو تولللللللللللللدت مباااارررکککککککککککک.

دوست خوبم:حقارت واژه ها رو وقتی دیدم ک نتونستن مهربونیتو توصیف کنن.(حالااز خودت نیاد)

تووووووووووووووووووللللللللللللللدددتتتتتتتتتتتتتتتت مممممبااااااااااارررررررررککککککک

پیوسته ایام موفق و پیروز باشی

انشاا... هر دوتامون طرح نمره بیاریم وبقیه درسامونم با نمره های خوب پاس بشم.ایشاا... کورشه چشم حسووووووود

+ نوشته شده در  91/02/09ساعت 22:41  توسط ٍٍٍسوري  | 

من هلاک درس عملیات کشاورزی ام ...

قضیه مربوط می شه به همین درس اسطوره ای و گوشی جدید وروجک ؛

بعد از اینکه دکتر آذری وادارمون کرد دستمون رو فرو کنیم داخل کود حیوانیِ که قرار بود به زمین بدیم ، من و عسل و وروجک رفتیم که دستمون رو بشوریم ...

وروجک گوشی اش رو داخل جیب عسل گذاشت و منم اونو از عسل جونم گرفتم و بردم گذاشتم توی کیف وروجک

بیچاره وروجک فکر می کرد گوشی اش گم شده ..

خلاصه که بعد از اینکه دو دور دور ِ مزرعه رو گشت بهش گفتیم که کار ما بوده .

دیگه از قهرش و از پای استاد چه نمی گم که وقت تنگه

+ نوشته شده در  91/02/02ساعت 16:22  توسط واویلا  | 

http://img4up.com/up2/65209460553023120237.jpg
+ نوشته شده در  90/12/02ساعت 16:24  توسط واویلا  | 

تبرررررررررررررررررررررررررریک

سلااااااااااااااام ب همگی

دووووووووووووووووووووووووووستان امروز جمع شدیییییم...(عذر میخوام اثرات زیاد برنامه دیدنه)

امروز اومدم تولد بابای عزیز(خواهان خودم) ودخترش رو تبریییییییییییییییییییک بگم اگرچه ی کم دیر شد معذرت

خواهان عزیز و دخترگستاخش

تولدتان بهانه ای شد ک این فصل را بیشتر دووووووووووووووووووووست داشته باشم چونکه فصل

خوشحالی  فرشته هاروز توووووووووووووووووووووووووووووووووولد شماست(الکی)

 

توللللللللد تولللللللد توللللللللدم مبارک(اه ببخشید تولدتون مبارررررررررررررررررررک)

بیاین شمعا رو فوت کنید تا صد سال شما ی نامردایی هستید(عذر میخوام حقیقتوگفتم)

حالا بیاین شمعا رو فوت کنید تا صدسال خانووووووووووووووووووووووووووووما زنده باشید

گذر از شوخییییییییییییییییییییی:

دوستتون ندارم

خب چکار کنم زبونم نمیگرده بگم

خووش ب حالتون ی دوست خوبو-خوشگلو-باحالو-نازویی مثل من دارید

 

خییییییییییییییییییییلی دوستتون دارم

تولدتووووووووووون مبارک خانوووووووووووووووووووووما

پول ودید-کیک ودید

+ نوشته شده در  90/12/02ساعت 11:13  توسط ٍٍٍسوري  | 

روزهای آخر خوابگاه بودیم و از اینکه امتحانات داشتن تموم میشدن ذوق زده که ناگهان با باز کردن صفحه ی پرگل و بلبل گلستان مانند پتکی که بر سرمان کوبیده باشند ذوقمان خشکید و اینگونه شد که استاد حسینی و لطف نموده و خبر اینکه بیش از 95 درصد بچه ها افتاده اند!!!منظورم این است که تجدید شده اند و هرکس که مایل است دوباره امتحان بدهد را به گوشمان رساندند!

هیچ وقت آن روز لعنتی را فراموش نمیکنم که دوباره وسوسه شدم و رفتم گلستان و با یک نمره ی زیبای دیگر روبه رو شدم!

نمره ای که اصلا حقم نبود ،البته باید با رفتارهای اون استاد حدس میزدم!

اون روز توی سایت که نق نق گریه میکرد و من از عصبانیت میخندیدم،در این گونه مواقع اصلا گریه ام می آید،بیشتر توی شوک هستم تا گریه!!!

همه اعصابها خورد

تا اینکه نق نق خراب شد رو سر من که چرا زنگ زدی به من خبر بد دادی !!حالا بیا خوبی کن بگو نرو خونتون دوباره امتحان بده!!!خلاصه چنان آبرویی از من توی سایت برد که ساایتیان فکر کنم تا عمر دارند یادشان بماند!!!

آن روز رو یادم نمیرود که نق نق رفت توی اتاق "د" و استاد انداختش بیرون

خودم که شجاع بازی در آوردم و رفتم ولی طرز برخورد اصلا مناسب نبود!

خانم سین و میم که جرات نمیکردند نمره هایشان را نگاه کند!

و عسل که نمره خوبی گرفته بود!!

ولی من افتضاح اعصابم خورد بود تا اینکه اون شبای خوش خوابگاه فرا رسید،تقریبا همه رفته بودند خونه و تعداد خیلی کمی از بچه ها بودن!!

من و نق نق و ان و سین و میم

چه روزگارانی داشتیم

فکر کنم سین و میم تا عمر دارند یادشون نره که من و نق نق چه بلاهایی تو خوابگاه به سرشون آوردیم :) 

یعنی کلافشون کردیم روانی شده بودند از دست ما :)

وای که چقد کل کل کردیم

هر دو دقیقه یک بار با نق نق دعوامون میشد ولی بیست ثانیه بعدش اصلا انگار اتفاقی نیافتاده!همه چی آرومه و اینا!!بعد حالا نق نق هرکار که میخواست بکنه باید من کنارش میبودم یا همراهیش میکردم!!!

خلاصه خیلی خوش گذشت خام سین من و نق نق رو زندونی کرد تو اتقا و گفت خالا صدا بدید و نذارید ما درس بخونیم

سر شام که دعا میکردیم سیر بشیم

اومدم از خرماهای نق نق بخورم همون موقه تازه دعوامون شده بود میگفت حرومت باشه اگه بخوری :)

هعی دعا خوندنامون ، قهقه هامون تا وقتی که دلمون درد میومد...

دلم همون شب رو میخواد تو خوابگاه با نق نق و میم و سین و ان 

موقع خداحافظی رو یادم نمیره که اشک تو چشای نق نق جمع شده بود و سعی میکرد که خودش رو بزنه به اون راه و باهام شوخی کنه که حواسم پرت بشه...

اندوه جدا شدنمون رو هم همی طور...


+ نوشته شده در  90/11/08ساعت 19:47  توسط خانوم وروجک  | 

سلام بر اهالی سرزمین وبلاگستان

این چند وقته اصلا نوشتنم نیومده که بیام اینجا بنویسم!!!

این ترم هم به سرعت برق و باد داره به خاطره ها میپیونده با همه خوبی هاش و بدی هاش!

این ترم کمی سرمون شلوغ تر شد،کمی که نه خیلی،فعالیت های جدی مون برای انجمن آغاز شد اولش خیلی هیجان و شور و شوق داشتیم ولی این اواخر به دلایلی انگیزه یمان کمرنگ تر شدند !

این ترم گاهی از درس هایمان زدیم گاهی نه خیلی!ولی توقع نداشتیم از بعضی اساتید که این جوری رفتار کنند.

خب اینا رو ولش کنید اصل حال خودتون چطوره؟

دوست دارم خاطره نویسی رو شروع کنم ولی نمیدونم از کجا؟خیلی خاطره ثبت نشده داریم!!خیلییییییییی!!!!

خاطرات دفتر کوچکی بنام انجمن که پاتوق این ترممون بود!!!جیغ و داد و هوار و شلوغ بازی...واویلا دعواهامون برسرکامپیوتر رو یادته؟عسل غش کردنامون؟بچه ها کله گنده رو چی؟جلسه ها رو ،اون جلسه ای که گذاشتم و زدم به تیپ و تار همتون رو یادتونه؟؟؟؟حتما از من توقع نداشتید که باهاتون اونجوری برخورد کنم،ولی لازم بود،الهی عسل خیلی دلگیر شده بود،سوری هم رفت وقتی چند ساعت بعد اومد یه تیکه باحال چسبوند!!!!یادم نمیره تو اون روز خیلی جوش آورده بود قشنگ داغ کرده بودم!!!خیلی خودم رو کنترل کردم که حرف بدی بهتون نزنم :)

 

خاطره ی اردو رفتن یعنی قرار بود اردو بریم منو واویلا و مریلا و عسل و خانم اف!!!!ولی از اردو جاموندیم و یک ضد حال با حال خوردیم و مایه ی خندیدنمون شد شاید اگه میرفتیم اینقد نمی خندیدیم!!!ولی قیافه ی خودم و مریلا رو وقتی خبرش رو شنیدیم و در بوفه خوابگاه بودیم رو فراموش نمیکنم که این قد شوکه شدیم و خندیدیم که اشکمون زد!!!!

 

واویلا رفت و آمدامون رو یادته واسه اون سورپرایز بعدی که قراره ترم بعد بدیم؟؟؟یادته چقد تلاش کردیم که آماده بشه این ترم ولی نشد!!!پیاده روی هامون!!!چقد دمبال اون شرکتای لعنتی از این ور به اون ور رفتیم!!!پله ها رو چی؟؟؟که اونقد تاریک و تنگ بودن که آدم یاد زندان می افتاد !!!چقد ترسیدیم تا رسیدیم بالا!!!تاکسی،واحد،جاموندن از کلاسامون،بحث با اون شرکت،داد و هوارای من تو راه،دیوونه بازی هامون!!!

 

کلاسای استاد دشتی رو خیلی دوس داشتم "فعل معکوس"

روزایی که  برمیگردی از استاد سوال کنی و اونم قشنگ ضایعت میکنه!!!!بیچاره استادچه!!!!

آروم که اون اوایل باعث شد استاد کوییز بگیره!!!

نمره های قشنگ میانترممون!!!!

کلاسای آمار منو نق نق و اف البته بیشتر کلاسای آمار که میشد من با نق نق قهر بودم!!!ولی صبا که میرفتم یک راست میرفتم سرجام که اف برام گرفته بود و منتظر بود که بیام!!

از کلاس های بیوشیمی چی بگم که باید یک طومار بنویسم،از درگوش استاد گفتن یا از دکتر رفتن یا از ضایع کردن بعضی ها توسط بعضی ها

از اینکه حتی یک کلمه هم در طول ترم از این درس نفهمیدم،یا از اینکه نصف کلاس ها رو زدم تو دیوار

از پاور پوینت های هشت بهشت یا از کوییزهای اول ترمی یا از امتحانی که قراره حال هممون رو بگیره؟؟

کلاس های حشره و استاد ضیا که این قدر جالب توضیح میدادن که همه جذب درس بودن وقتی برای بازیگوشی نمیموند!!! و شکر های عسل اینا

دانشگاه پیام نور رو فراموش نکردید که؟؟؟؟اون آقای رییس فزهنگی؟؟؟نشون دادن گلخونه شون از توی پنجره به من؟؟؟گشت و گذار؟؟؟عکسامون ؟؟؟سوژه هایی که هی جمع میکردیم و هی سوخت میشن؟؟؟

توی سلف که چندتایی بهم میشدیم و هیچی از اطرافمون نمیفهمیدیم...

یا از تو سایت پلاس بودن؟؟؟من و واویلا که همش تو سایت کشاورزی بودیم یا روزایی که کلاس داشتیم تو علوم همش اونجا پلاس بودیم!!!یادته جلسه آخر حشره رو هرکار کردی نیومدم به جاش رفتیم انتشارت و خوراکی خریدیم اومدیم تو سایت؟؟؟یادته دختره صندلی من و تو سایت علوم گرفت گفت اینا ماله ارشدان؟؟؟

امور فرهنگی اون روز یادته که من نمیتونستم نخندم؟؟؟سر اون موضوع وای اون روز خیلی اتفاق بدی افتاد ولی خداییش خیلی خندیدیم...

از برنامه های اجرایی انجمن بگم که خیلی باحال بودن از خنده میمردیم با کارامون!!!

نسکافه ها...تاریکی...سکندری...سوری ...من...تو...عسل...واویلا...بچه های دانشکده...استرس برنامه....

شب آخر که قرار بود بیام خونه با استادچه رو هم خیلی خوش گذشت تو اون سرما یخ زدم ولی به خنده هاش ارزید....

منو و نق نق یه بار اومدیم سایت فنی و علوم و کشاورزی رو چرخیدیدم خیلی خوش گذشت...یه جا نق نق یه کار خیلی جالبی کرد مردم از خنده....

شب یلدا من و ن و مریلا و اف خیلی خوش گذشت...و جشنی که نرسیدیم...

چی بگم که هرچی میگم تمومی ندارن....

آخرین برناممون تو غرفه های تحقیقاتی بود که کلی خندیدیم  من و واویلا و عسل...

همه به خاطره ها پیوستند...

ترم آینده باید همه رو زود به زود ثبت کنیم که یادمون نرن!!!

 

 

+ نوشته شده در  90/10/15ساعت 23:35  توسط خانوم وروجک  | 

upsara

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:57  توسط واویلا  | 

گلخبنه گیاهان زینتی - محلات:

upsara

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:52  توسط واویلا  | 

گلخانه گیاهان زینتی محلات:

upsara

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:46  توسط واویلا  | 

upsara

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:34  توسط واویلا  | 

upsara

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:31  توسط واویلا  | 

دانشگاه صنعتی اصفهان - مسجد فاطمه الزهرا:

upsara

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:27  توسط واویلا  | 

upsara

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:23  توسط واویلا  | 

upsara

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:19  توسط واویلا  | 

upsara

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:16  توسط واویلا  | 

upsara

+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:10  توسط واویلا  | 

اینم عکسای اردوی اصفهان که وروجک قولش رو داده بود:

upsara


+ نوشته شده در  90/10/04ساعت 18:0  توسط واویلا  | 

با خروپف - آروم - کلاس اندشه2- استاد کامی و آبروریزی جمله بسازید

+ نوشته شده در  90/10/01ساعت 12:37  توسط واویلا  |